محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
759
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شدن و آمدن سپاه كس را زيان نبودى . پس سالى همى رفت . يكى مركب از آن پسرش ، پرويز ، به زمين مردى اندر شد . خداوند كشت آن اسب بگرفت و بدان سرهنگ برد . سرهنگ از پرويز بترسيد . پس صاحب خبر آن خبر به هرمز برداشت ، هرمز آن سرهنگ را فرمود كه آن اسب پرويز را دم و برش و گوش ببر و هر زيانى كه خداوند كشت را بوده است از پرويز بازستان ، [ پس پرويز ] بر آن تاوان بداد و آن سرهنگ را خواهش كرد كه اين عقوبت بدين اسب مكن تا من شفيع برم بنزديك هرمز . آن سرهنگ بيستاد . هر كه اندر آن سپاه كس بود از بزرگان محتشم هرمز را خواهش كردند سود نداشت ، و گوش و دم و برش آن اسب ببريد و سرهنگ را از كار باز كرد از آنكه اندر فرمان او تأخير كرد از آزرم پسرش . و روزى نيز با سپاه همى شد . سرهنگى بزرگ به رز مردى بگذشت ، و آن رز سر از ديوار بر كرده بود سوى راه . به وقت غوره بود و از آن غورهء بسيار آويخته بود . آن سرهنگ از آن خوشهاى باز كرد و بر پشت اسب همى خورد . چون سپاه فرود آمد ، خداوند رز سوى اين سرهنگ آمد و گفت : مرا زيانى كردى و من اين خبر به هرمز بردارم . سرهنگ دينارى او را بداد نستد ، و هر چند درم و دينار داد راضى نشد ، هر چه داشت او را داد نپسنديد و گفت : خبر بردارم . سرهنگ گفت : صبر كن تا بنهء من فراز رسد ، كمرى دارم و اندر وى گوهرها نشانده ترا دهم . پس آن كمر او را داد تا خشنود شد . و نيز گويند موبدان قصّه برداشتند و گفتند : اندر ميان ما جهودان و ترساآن بسيارند . ايشان را از پادشاهى ما بيرون بايد كردن . هرمز گفت : پادشاهى را از مخالف چاره نيست و به پادشاهى بزرگ اندر از هر لونى مردم باشد . و هرگز به داد هرمز هيچ ملك عجم نبوده است و ليكن عيب آن بودش كه مردمان بزرگ را خرد داشتى و حقّ ايشان نشناختى ، و درويشان را و حقيران را بر كشيدى به مرتبهء بزرگ و گفتى تا بر ضعيفان ستم نكنند ، و هر كه بر ضعيفى ستم كردى او را عقوبت كردى تا به شمار آمد كه سيزده هزار از بزرگان عجم بكشته بود از اين سبب ، و درويشان او را دوست داشتندى . و آن سپاهها كه بر كران پادشاهى به پاى كرده تا دشمنان اندر نيايند ، آن سپاهى سستى كردند و دشمنان از هر سويى سر بر كردند و اندر پادشاهى